تبليغاتX
طرفداران گل آقا

سنگ پا

مجله بچه‌ها...گل‌آقا پنجشنبه 15/6/1386 شماره پیاپی 368 در صفحه 14 ستون دوم چنین می نویسد:

 

سنگ‌پای اینترنتی!

صفحات معرفی بروبچه‌هایی که در اینترنت برای تبلیغ بچه‌ها...گل‌آقا وبلاگ درست می کردند، یادتان هست؟ خوشبختانه برخی دوستانی که با راه‌اندازی وبلاگ برای بچه‌ها...گل‌آقا تجربه‌های مفیدی در این زمینه کسب کردند، این روزها فکرهای بزرگتری در سر دارند که نمونه‌اش راه‌اندازی مجله الکترونیکی سنگ‌پا (به نشانی www.sangepa.mihanblog.com) توسط فرید ذاکری و مجید یوسفی (البته با همکاری نیلوفر افلاکی، شکوه حسینی و داود جهان‌پناه) است. روزنامه، رسانه‌ها، سرگرمی، سرمقاله و تیتریک، بخش‌های سنگ‌پا را تشکیل می دهند. راستی در شماره چهارم این نشریه می توانید مطالبی درباره ماهنامه کمیک گل‌آقا و گفتگویی که بروبچه‌های این سایت با امیرحسین داودی انجام داده است، بخوانید. در ادامه بخش کوتاهی از این گفتگو را می خوانید:

(گفتگو با امیرحسیت داودی را در وبلاگ سنگ‌پا بخوانید)

برای تمام دوستان اینترنتی فعال گل‌آقایی آرزوی سایت‌ها و وبلاگ‌های پربیننده‌ای داریم.

کوچول

 

توجه که نمودید؟ این داود جهان پناه من هستم ها!

 

+ نگاشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:47 کاریکاتور دیوید پاتر |


«شهریور 1320, در روزهای کابوس زده جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین, پسری در صومعه سرا به دنیا آمد که قرار است بعدها, در هنگامی که جنگ تحمیلی و اشغال ایران توسط ارتش بعث, سرنوشت جدیدی را برای طنز کشورمان رقم بزند...»

هفتم شهریور تولد گل آقا

امروز تولد یگانه منجی طنز ایران, گل آقای سبز ملت است, همزمان با ولادت حضرت قائم (عج). مسلما از وظایف ما بروبچ گل آقایی لازمه که این روز را بزرگ بداریم. می بینید حتی در خیابان ها هم سور می دهند. با فسقلی و بچه شاغلام و کوچول رفته بودیم خیابان که فسقلی گفت: «می بینی دیوید پاتر همه این ها به خاطر جشن تولد گل آقاست ها.»

شاغلام: «اِ... بچه فسقلی جان مگه نمی دونی فردا هم تولد گل آقاست و هم تولد امام آخر ما. راستی کوچول, چرا موچول نیومد؟»

کوچول: «موچول گفت که باید کمک گلنسا کنه تا دفتر آبدارخانه را تزئین کنند. باباشاغلام هم تدارک یه عالمه چای و کشک و شیرینی داده. عمو غضنفر رو هم فرستادند سراغ خرید.»

من: «امروز صبح دیدم من شنیدم که باباشاغلام داشت با خودش می گفت: آخی گل آقا جان کجایی که سبیلمان را دود را بدهی؟»

فسقلی: «حالا تو واسه امروز چی کار کردی؟»

من: «من هم می خوام تو وبلاگم یه ویژه نامه بذارم که همه کف کنند.»

بچه شاغلام: «واقعا؟ حالا چی می خوام بذاری؟»

من: «راستش رو بخوای هنوز تصمیم نگرفتم. می خواستم از شما هم یه نظر خواهی بکنم.»

کوچول: «خب می تونی... می تونی... بچه شاغلام چی کار می تونه بکنه؟»

بچه شاغلام: «خب می شه یه...»

فسقلی: «آهان... برو هر چی تو سایت گل آقا هست کپی کن بذار تو وبلاگت.»

من: «نه فسقلی جان... این کار درستی نیست. من چند بار هم به وبلاگ نویسان گل آقایی گفتم که اگه همینطور از سایت گل آقا کپی کنند تو وبلاگشون بازدیدکننده هاشون کم می شه. چون می دونند همون چیزایی که تو سایت گل آقا هست اونجا هم خواهد بود. حالا بذار بچه شاغلام حرفش رو بزنه.»

بچه شاغلام: «بهترین راه اینه که...»

فسقلی: «خب از وبلاگ های دیگه کپی کن.»

: «فسقلی»

فسقلی: «ببخشید, من دیگه حرف نمی زنم. ولی چطوره از... چشم چشم حرف نمی زنم. بچه شاغلام بفرما.»

بچه شاغلام: «می تونی یه مطلب مثل صفحه بچه ها, سلام تو وبلاگت بنویسی. چطوره؟»

می بینید بچه ها؟! این بچه شاغلام هم از بس با این فسقلی پریده شده مثل اون, خب مگه من دارم چی کار می کنم؟! حالا داشته باشید از سفر تخیلی من آبدارخونه:

من: «اَ... اون دیگه کیه که عینک گرد زده و کت شلوار سفید پوشیده؟»

بچه شاغلام: «علی خودمونه. از بس کرکس سفید نوشته و هری پاتر خونده اینطوری شده.»

من: «اون کیه داره گریه می کنه؟»

موچول از بالاسر فرد گریه کننده: «این لاله است. از بس سوژه واسه کاریکاتوراش کم آورده به گریه افتاده.»

من: «اون کیه که مداد تو دهنشه و گوشه دیوار یه پا ایستاده؟»

فسقلی: «این هم سلمان جونه. چون کاریکاتور گلنسا را غضبناک کشیده جریمه شده.»

ای بابا من نمی دونم اینجا آبدارخونه بود یا میدان جنگ!! آخه یکی نیست به من بگه چرا اینقدر خالی می بندی؟! حالا بگذریم. تولد گل آقا رو تبریک می گم.

وای به حال کسی که بگه گل آقا در بینمون نیست.

خدانگهدار تا پست بعدی

 

+ نگاشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:0 کاریکاتور دیوید پاتر |


شماره 92 بچه ها گل آقا

به یاد گذشته ها مطلبی که در زیر می خوانید صفحه بچه ها, سلام شماره پیاپی 92 هفته نامه بچه ها...گل آقا پنجشنبه 11 اسفند 1379 می باشد که توسط من تایپ گردیده است:

 

خداحافظی

مدادم را برداشتم تا شروع به نوشتن سرمقاله کنم. از فسقلی پرسیدم: «فسقلی جان, ما در یک سال چند شماره مجله منتشر کردیم؟»

فسقلی گفت: «46 شماره. ولی بچه شاغلام جان, کار چندان راحتی هم نبودها! می دانی در این مدت چه قدر بچه های آبدارخانه از تو گرفته تا من و کوچول و موچول و پدر بزرگ و باباشاغلام و عموغضنفر و آقای گل آقل و گلنسا و بچه های همکار مجله و خبرنگاران افتخاری و بچه های بخش های دیگر مثل فنی و اداری موسسه زحمت کشیدند؟ خوب, البته گاهی هم اشتباه کردیم اما آقای گل آقا ما را راهنمایی کرد, سبیل باباشاغلام را دود داد و به عمو غضنفر گفت که از هر غلط دیکته بیست بار بنویسد تا این که 46 شماره ی مجله ی بچه ها...گل آقا چاپ شد.»

می بینید بچه ها؟! من فقط یک کلام از فسقلی پرسیدم که از اول سال تا حالا چند تا شماره مجله منتشر کرده ایم. اصلا شما بگویید, این سوال من این همه جواب داشت؟

: «بله که داشت آقای بچه شاغلام!»

: «اِاِاِ... فسقلی, تو چرا نوشته های مرا می خوانی؟»

: «برای اینکه در مورد من است!»

: «خوب, باشد. ولی این دلیل نمی شود که...»

: «اصلا بچه شاغلام, تو چرا این سوال را از من پرسیدی؟»

: «برای اینکه این آخرین شماره ی مجله است و...»

: «ای وای! ای داد! مگر چی شده که این آخرین شماره مجله است؟ نکند آقای گل آقا برای انتشار مجله دچار مشکل شده است؟ حتما پول کم آورده, شاید هم کاغذ, شاید هم... پس تکلیف بچه های خواننده چه می شود؟»

بچه ها, باز هم این فسقلی در نتیجه گیری عجله کرد. اصلا اجازه نمی دهد آدم حرفش را تمام کند.

: «چی؟ من اجازه نمی دهم حرفت را تمام کنی؟»

: «فسقلی, باز هم که نوشته های مرا خواندی.»

: «تو می گویی, مجله دیگر منتشر نمی شود آن وقت انتظار داری من همین طور بنشینم و به در و دیوار نگاه کنم؟»

: «پسر جان, منظورم این بود که این آخرین شماره مجله بچه ها...گل آقا در سال 79 است و شماره بعدی ما شماره مخصوص نوروز است که در اندازه جدید منتشر می شود.»

: «اِاِاِ... خوب, زودتر می گفتی دیگر. حالا ما باید چی کار کنیم؟»

: «خداحافظی!»

: «از کی؟ از چی؟ ما که قرار نیست جایی برویم!»

از دست این فسقلی! می می خواستم در سرمقاله این شماره با شما خوانندگان خوب که یک سال همراه ما بودید و همیشه با نامه های محبت آمیز, انتقادها, پیشنهادها و آثار خوب تان ما را خوشحال کردید, خداحافظی کنم. چرا؟ چون می خواهیم وارد سال جدید شویم آن هم با مجله ای در اندازه جدید. ما بچه های آبدارخانه در سال قدیم با همه شما خداحافظی می کنیم و در سال جدید دوباره بقه همه شما سلام خواهیم کرد. موفق باشید.

«بچه شاغلام»

بچه ها, این بچه شاغلام یکدفعه می آید و طوری حرف می زند که آدم خیال می کند مجله دیگر اصلا منتشر نمی شود. خوب اگر از همان اول می گفت که می خواهد با بچه ها خداحافظی کند, من هم کمکش می کردم یا حداقل این قدر از او سوال نمی پرسیدم! ضمنا برای اطلاعات بیشتر در مورد اندازه جدید مجله به صفحه 30 (ته مقاله) مراجعه کنید.

خداحافظ تا سال بعد: فسقلی!

 

خب خود من چون تو ضمینه ی نمایشنامه نویسی خیلی تجربه دارم, کاملا درک می کنم که مکالمه ها بیشتر برای کشدار کردن و پر کردن صفحه بوده و در وسط نمایشنامه نویسی نویسنده هنوز در مورد پایان مقاله تصمیم نگرفته بوده؛ البته اینا فقط احتمالات منه. این قطع جدید مجله هم که چند بار ازش شنیدیم این بود که چند شماره را در قطع بزرگ و 8 صفحه چاپ کردند ولی دیدند فایده نداره. من هم اون شماره های بزرگی که دارم رو نمی دونم کجا جا بدم. کلا یک امتحان بود که جواب نداد و به همون قطع قبلی برگشتند. می توانید اسکن این صفحه را در اینجا ببینید.

 

حالا بیایم تو زمان حال؛ یه چیز باحال: دفتر آبدارخانه هم شده مثل این ادارات چهارخونه ای که می گن برو فردا بیا؛ زنگ زده بودم به دفتر آبدارخانه (بهم گفته بودند زنگ بزن کارت داریم) بهم گفتند می شه دو ساعت دیگه زنگ بزنید؟ بلافاصله گفتم با خانم افتخاری کار دارم گفتند که آهان صبر کنید و... نمی دونستم اینا می خواستند تو این دو ساعت چی کار کنند؟!!

یه چیز دیگه: می دونید چرا میگند همکاران افتخاری ؟ اصلا تا حالا در مورد اسمش فکر کردید؟ چون خانم افتخاری مسئول این همکارانه می گند همکاران افتخاری!!!!!!!!

 

+ نگاشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:26 کاریکاتور دیوید پاتر |


آخر خوش آبجی خانم!

یکی بود یکی نبود. یه پسری بود که موهاش کمی از کوتاه بلند تر می بود. وی در مراغه نرفته بود و او را در سرزمین خویشتنش به نام کلب حسین می شناختند. وی دختری خواستند بدهند که نام وی آیجی خانم می بود و وی را می گفتند که بسیار زشت می باشد و در کل ترشیده می بود. صادق هی آبجی خانم را هدایت می نمود به بهشت. صادق هدایت کننده آبجی خانم بود و چقدر ابله است کسی که نداند منظور ما صداق هدایت است. خلاصه ماهرخ از بس خوشگل بود این آبجی خانم حسادت می کرد. به کلب حسین گفتند:«هوی کلب حسین... این دختره آبجی خانم را می خواهند بدهد به تو. تو را مقبول است ازدواج با او؟»

کلب حسین تا عکس آبجی خانم دیدن کرد قلبش پس رفت:«وای خدا مرگم بدهد. مگر کوری مرتکه؟! این همانی است که در داستان صادق جون رفت به همون جایی که نه زشتی هست نه زیبایی و اینا. منظورم همین بهشت خودمان است. نه من این را نمی خواهم.»

خلاصه کلب حسین را به آبجی خانم ندادند و ماهرخ رفت خانه بخت و آبجی خانم با خود گفت:«شکوه خانوم... دیدی چه بر سرم آمد؟ ماهرخ رفت به خانه بخت. چادر مشکی ام را چه کنم؟ بعد از مرگم چادر مشکی دست که افتد؟ باید یک وصیت نامه ای بنوسیم بگذارم روی چادرم تا چادر مشکی بدهند به ماهرخ... اوا خاک عالم... من می خوام سر به تن این ماهرخ و زنش نباشه. ولی نه پسره گناه داره. ولی چرا نیومد منو بگیره؟ اصلا می دمش به کلب حسین. کلب حسین جان کجایی؟»

چالاپ چولوپ چالاپ چولوپ

کلب حسین گفت:«دیدید گفتم می رود بهشت. می خواستید مرا بیوه کنید. حالا بدید ببینم چی برایم به ارث نهادست؟»

تا چشم کلب حسین به چادر مشکی افتاد قلبش ایسته کرد و مرد.

-انشالا تو اون دنیا خوشبخت می شند.

ننه حسن: ای یار مبارکبادا, انشاالله مبارک بادا.

 

(برای آنان که هیچ نفهمیدند: آبجی خانم یکی از داستان های آقای صادق هدایت است که تقریبا متعلق به 80 سال پیش می باشد. ولی همچنان طرفدار دارد. خب لازم دیدم آبجی خانم هم بره خونه بخت؛ این بود که از ذهن معیوبم اینا تراوش کرد.)

 

ولی من به شخصه اگه می تونستم یه سوال از صادق هدایت بپرسم, می گفتم:«اسم این آبجی خانم چی بود؟»

 

+ نگاشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:56 کاریکاتور دیوید پاتر |


مجله بچه ها...گل آقا شماره پیاپی 366 روز پنجشنبه 1/6/1386 همراه با مجله در مجله جادو در ادبیات منتشر شد. از آنجایی که موضوع این مجله در مجله به هر دو وبلاگ ما می خورد (وبلاگ هری پاتر و طرفداران گل آقا) صفحاتی که مربوط به این مجله در مجله بوده را اسکن کردیم و برای شما قرار دادیم. برای دریافت صفحات این مجله در مجله به لینک زیر بروید:

 

..::اسکن جادو در ادبیات::..

 

این صفحات شامل: روی جلد مجله- روی جلد مجله در مجله- تک فرزند: طلسم عموجان- معرفی بازی رایانه ای: جادوگر مبارز- معرفی سایت: جادو در وب- داوود قنبری: این جادوگران مهربان و بدجنس!- کمیک: افسانه یا واقعیت؛ مساله این است!- داستان: کرکسهای سفید هری پاتر را ملاقات می کنند!

 

اسامی همکاران این مجله در مجله: منوچهر احترامی- ثنا حسین پور- امیرحسین داوودی- مهدخت رضاخانی- نیما رهسپار- علی زراندوز- لاله ضیایی- سلمان طاهری- سمیه عبدی- داوود قنبری- سپنتا میرزایی

 

برای کسب اطلاعات بیشتر از سایت موسسه گل آقا دیدن فرمایید.

+ نگاشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 10:55 کاریکاتور دیوید پاتر |


شماره ي 4 - 25 مرداد 1386

 ● طرح روي جلد:
 عكس: روي جلد ماهنامه كميك گل‌آقا
 اجرا: فريد ذاكري

فهرست:

شماره ي 4

روي جلد

چندرسانه‌اي بايد شد

ستون‌هاي ايراني، زير ذره‌بين

 روزنامه

دوران طلايي تلويزيون؟ بي‌خيال...

 رسانه‌ها

آريو واقعي نيست

 سرگرمي

باز هم سهميه‌بندي

خنده ساده

فرزاد خطرناكه

اين مطلب در شماره ي ۴ مجله منتشر شده‌است.

شما مي‌توانيد نظراتتان را درباره ي اين مطلب، از اينجا ارسال كنيد.

+ نگاشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 13:51 کاریکاتور دیوید پاتر |


هفته نامه بچه ها...گل آقا شماره 364 سال نهم پنجشنبه 18/5/1386 در صفحات 4 و 5 خود می نویسد: (توجه: در متن زیر از زبان خانم ویدا اسلامیه قسمتهای کوتاهی از کتاب هفت افشا شده است.)

 

پایان جادوی هری پاتر!

ساعت 23:11 روز جمعه 29 تیرماه (20 جولای 2007) سرانجام پس از سالها انتظار فروش آخرین جلد از مجموعه کتاب های هری پاتر با عنوان قدیسان مرگبار در سراسر جهان آغاز شد. رولینگ (نویسنده ماجراهای هری پاتر) هم پیاز داغ ماجرا را با نوشتن این پست در وبلاگش (آن هم پند ساعت مانده به آغاز فروش کتاب) زیاد کرد:«تا چند ساعت دیگر آنچه بر سر هری, رون, هرمیون و سایرین می آید در ماجرا نهایی مشخص می شود...»

اما سوال اصلی که خوانندگان هری پاتر در سراسر جهان مشتاق بودند در کتاب هفتم به جواب آن پی ببرند این بود که «آیا هری پاتر می میرد؟» پاسخ این سوال تا قبل از فروش کتاب, در جعبه های مهر و موم شده سفید رنگ در محلی که انبار کتابهای چاپ شده بود, نگهداری می شد. می گویند قبل از انتشار کتاب در سراسر جهان تنها بیست نفر از سرنوشت هری پاتر و دوستانش مطلع بودند که آنها هم دوستان و اعضای خانواده رولینگ و ناشران کتابش بودند.

اما رولینگ موقع نوشتن آخرین کتاب هری پاتر چه احساسی داشت؟ او در گفت و گوی تلویزیونی با شبکه بی.بی.سی از این واقعیت که در آخرین لحظه, آخرین کلمه از کتاب هری پاتر و قدیسان مرگبار را تغییر داده, پرده برداشت. او درباره احساسش در زمان تمام کردن کتاب گفت:«وقتی نوشتن بخشی از کتاب را که به پایان آن نزدیک بود تمام کردم, به گریه افتادم.»

اما ویدا اسلامیه (یکی از مترجمان کتابهای هری پاتر به زبان فارسی) درباره جلد آخر هری پاتر و ترجمه آن چه می گوید؟

اسلامیه فصل ابتدایی این کتاب را مثل چند کتاب دیگر هری پاتر تکان دهنده توصیف کرد. او که در زمان گفت و گوی تلفنی با ما تازه خواندن نسخه انگلیسی کتاب را تمام کرده بود گفت:«دانستن این موضوع برایم جالب بود که در کتاب هفتم معلوم می شود دامبلدور واقعا مرده و مرگ او صحنه سازی یا بخشی از یک نقشه نبوده.» اسلامیه درباره اینکه در کتاب هفتم چه کسانی می میرند, گفت:«اجازه بدهید به برخی نامها اشاره نکنم اما همین قدر بدانید که عده زیادی از مردم و آدمهای مهم جامعه می میرند. مثل وزیر سحر و جادو که کشته می شود و کسی که دست نشانده ولدمورت است جای او را می گیرد و خوب حتما می توانید حدس بزنید پس از این اتفاقها چه وضعیت شلوغ و پلوغی به وجود می آید!»

این واقعیت هم که قدیسان مرگبار آخرین جلد از مجموعه داستانهای هری پاتر است شیرینی مطالعه آن را به کام بعضی ها تلخ کرده. به همین دلیل یک میلیون نفر از طرفداران هری پاتر با امضای طوماری از رولینگ خواسته اند نوشتن جلدهای بعدی این داستان را هم ادامه دهد.

چند روز قبل از انتشار دو روزنامه نیویورک تایمز و بالتیمورسان با چاپ دو نقد درباره جلد هفتم هری پاتر که بخشهای زیادی از داستان را لو می داد باعث عصبانیت رولینگ شدند! نویسنده هری پاتر پس از مطالعه این دو نقد, چاپ آنها را توهینی دانست به میلیونها کودکی که مخاطب این کتاب هستند. جالب است بدانید ناشر هری پاتر حدود 10 میلیون پوند خرج اقدامات حفاظتی و امنیتی کرده بود تا داستان قبل از انتشار آن لو نرود!

اسلامیه درباره جلد آخر هری پاتر توضیحات بیشتری می دهد:«کتاب 607 صفحه است و در 36 فصل تنظیم شده. سرعت و ریتم داستان نسبت به کتاب ششم بسیار تندتر است و در آن از مسائل حاشیه ای خبری نیست. حتی طلسم جدید یا موجود جدیدی هم وارد داستان نمی شود و رولینگ در کتاب هفتم از همان چیزهایی که در شش کتاب قبلی مطرح کرده بود استفاده می کند.»

رولینگ همزمان با انتشار کتابش در موزه تاریخ طبیعی لندن یک مهمانی ترتیب داد که در آن 1700 نفر از طرفدارانش که به قید قرعه انتخاب شده بودند حضور داشتند. او در این مهمانی نسخه هایی از کتاب هری پاتر و قدیسان مرگبار را امضا کرد و به مهمانان هدیه داد. او بخش هایی از کتاب را هم خواند تا حاضران با صدای نویسنده از آنچه بر سر هری می آید مطلع شوند.

اما خانم اسلامیه چه زمانی ترجمه کتاب را تمام می کند؟ او در پاسخ به این سوال گفت:«احتمالا دو ماه دیگر ترجمه فارسی در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد. ما, در این مدت واقعا به صورت فشرده کار می کنیم تا کتاب در کمترین زمان ممکن در اختیار بچه های ایران قرار بگیرد.»

او در ادامه گفت و گو, به دو سوال دیگر ما هم جواب داد؛ سوال اول اینکه:«اگر بتوانید تنها یک سوال از نویسنده هری پاتر بپرسید آن سوال چیست؟» که اسلامیه در جواب گفت:«می پرسم کتاب بعدی اش درباره چیست و چه زمانی نوشتنش را شروع می کند!»

او در جواب آخرین سوال از احساسش درباره اینکه نویسنده پر فروش ترین کتاب جهان یک زن است حرف زد:«من به عنوان یک زن خیلی راحت تر با کلمات و متن رولینگ ارتباط برقرار می کنم. به نظرم خانمها در نوشته هایشان به مسائل ظریف تر و عاطفی تر می پردازند. مطمئنم اگر یک مرد داستانهای هری پاتر را می نوشت, سراسر این داستانها فقط زد و خورد و جنگ بود!»

راستی به نظر شما هری پاتر در پایان آخرین کتابی که به داستنا زندگی او می پردازد می میرد؟

علی زراندوز

 

می توانید اسکن این دو صفحه را در لینک های زیر دریافت کنید:

دریافت صفحه4 بچه ها...گل آقا

دریافت صفحه5 بچه ها...گل آقا

 

همچنین این مجله در صفحه سوم خود در ستون سلام بچه ها سرمقاله ای به شرح زیر می نویسد:

 

تب جدید

مچ موچول (از شخصیت های آبدارخانه گل آقا-دیوید) را وقتی گرفتم که داشت پرینت ترجمه ای را که از آخرین هری پاتر در اینترنت پیدا کرده بود, می خواند.

گفتم:«آهان! مچتو گرفتم موچول خانم... پس بالاخره تو هم به تب هری پاتر دچار شدی!»

اما موچول با حفظ خونسردی گفت:«نخیر! اگر بخواهی دقیق تر مساله را بررسی کنی, باید بگویی که من تب مطالعه دارم!»

ای بابا! حالا چه فرقی داره؟»

موچول:«فرقش اینه که جناب عالی هربار صبر می کنی تا ترجمه فارسی جلد تازه کتاب هری پاتر چاپ بشه و بعد از ماهها کتاب نخواندن می ری سراغ آن, ولی من علاوه بر هری پاتر هر سال کتابهای زیادی از نویسنده های ایرانی و خارجی می خوانم.»

...

 

یه کمی دیگه از مجله را تایپ کنم خانم صابری می یاد بیخ گردنم رو می گیره می گه مگه مرض داری مجله مردم رو تایپ می کنی؟ اصلا بقیه متن را برید از تو خود مجله بخوانید. در پایان سرمقاله هم نویسنده خودش را با اسم مستعار فسقلی معرفی کرده است.

معرفی این مجله را می توانید با مراجعه به سایت موسسه گل آقا و یا به وبلاگ طرفداران گل آقا مطالعه فرمایید.

در ضمن این خبر را هم بدهم به قصد گفتگوی تلفنی متفاوتی با خانم ویدا اسلامیه خواهیم داشت که متن آن را در وبلاگ می ذارم. پس منتظر باشید.

مرلین نگهدارتان

+ نگاشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:53 کاریکاتور دیوید پاتر |


آریو

آریو پسر سرزمین خورشید است که در بچگی او را از دست موجودی به نام عجوبه فراری می دهند. مادر او نیز توسط اعجوبه کشته می شود. اعجوبه قصد نابود کردن دو سرزمین خورشید و سبز را داشته است. بنابراین موجودی عجیب در ورودی سرزمین خورشید قرار می دهد که باعث مسدود شدن راه ورود و خروج سرزمین خورشید می شود. آریو در خانواده ای روستایی بزرگ می شود و روزی این موجود عجیب که مانع ورود به شهر می شده را نابود می کند. به پاس این عملش به نزد پادشاه سرزمین خورشید برده می شود و از ماجرای کودکی خود با خبر می شود و در صدد نابودی عجوبه بر می آید.

اولین شماره این ماهنامه در بهمن و اسفند 85 بر روی دکه های روزنامه فروشی قرار گرفت. تا به حال چهار شماره از آن چاپ شده است و بنابراین است که در پنجمین شماره ماجرا به پایان برسد. تا به حال این ماجراها را از آریو دیده ایم:

بهمن و اسفند85: بازگشت به سرزمین خورشید

فروردین و اردیبهشت86: نبرد با عجوزه دریا

خرداد86: آریو در سیاهچال مرگ

تیر و مرداد86: در چنگال نسناسها

و اما نزدیکترین افسانه به این داستان, سری داستان های هری پاتر است. بزرگترین شباهت آن وجود اعجوبه (موجودی سیاه) و لرد ولدمورت است. البته در طراحی شخصیت اعجوبه از شکل و شمایل دیوانه سازها (Dementors) در فیلم هری پاتر و زندانی آزکابان و برای طراحی اژدهایی که از سرزمین خورشید مواظبت می کند از کاراکتر باسیلیسک در هری پاتر و تالار اسرار کمک گرفته شده است. روی جلدها و طراحی های آنالیز شده بسیار هنرمندانه کار شده است. در شماره نخست اشکالاتی وجود داشت که در شماره های بعدی تقریبا حل شد, برای مثال بالن دیالوگ ها در جای مناسب قرار نگرفته بودند و لازم بود که به گوشه ای متصل باشد و سعی در حفظ تعادل کنند. اما در شماره اول فقط مهم بود که دیالوگ نوشته شود و اهمیتی به موقعیت آن داده نمی شد. که البته در آخرین شماره چاپ شده خیلی از اشکالات حل شده بود. استفاده از نام آواهایی مانند پق, پوخ و... به جای استفادی از نام آواهای خارجی مثل قیژژژ و... خیلی کار جالبی بود.

 

مسابقه

حدس بزنید, جایزه بگیرید

سرنوشت آریو

با چاپ شماره بعدی ماهنامه کمیک گل آقا, مجموعه داستان آریو به پایان می رسد. پیش بینی خود درباره پایان داستان آریو را حداکثر تا پایان امردادماه برایمان بفرستید تا به قید قرعه به 5 نفر از کسانی که پاسخ صحیح داده اند سکه طلا و فیلمهای سینمایی روز ایران و جهان جایزه بدهیم.

طریقه ارسال پاسخها:

1-      تهران- صندوق پستی 4614/15875

2-      پیام نگار comic@golagha.ir

3-      دورنگار 88793011

حتما در برگه پاسخ نام و نام خانوادگی, سن, شهر, شماره تلفن و نشانی خود را بنویسید.

توجه: افرادی که برگه مشخصاتشان کامل نباشد در قرعه کشی شرکت داده نخواهند شد.

 

ما که حدسمان را به پیام نگارشان (e-mail اسبق) فرستادیم ببینیم چی می شه. منتظر شماره بعدی آریو و پست بعدی وبلاگ باشید.

+ نگاشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:59 کاریکاتور دیوید پاتر |


سوتی... سوتی... همین الان صفحه 16 مجله بچه ها...گل آقا رو بیارید. ستون خداحافظ تا شماره بعد: نظریه فسقلی. نویسنده در پایین صفحه موچول نوشته شده است ولی در سطر هفدهم می بینیم که فسقلی به نویسنده می گه:«بچه شاغلام جان, گوشت با منه؟» و نویسنده جوابش رو می ده. شاید فسقلی حواسش نبوده موچول رو بچه شاغلام صدا زده؛ یا شاید اسم مستعار بچه شاغلام, موچول بوده و تو این مدت نمی دونستیم؟ به هر حال.

در کل وقتی مجله 16 صفحه ای رو از روی دکه مجله فروشی بر می داری و یا پستچی در خونه اونو می ده دستت با خودت می گی:«اَه... دوباره 16 صفحه ایش کردند.» حالا من شروع می کنم از صفحه یک نقدش می کنم. روی جلدش مثل بقیه شماره هاست. یعنی مشتری جدیدی به خودش جلب نمی کنه و فقط اونایی که طرفدارند می خرند. و اما کاریکاتورهای خارجی مثل همیشه جذاب هستند. می بینیم که فهرست و بچه ها سلام با هم در یک صفحه قرار گرفته اند. سلام بچه ها هم مفت نمی ارزه. به نظر من چنین مطالبی باید تو صفحه نامه ها چاپ بشه, نه توی سرمقاله. اون مستطیل پایین صفحه هم به مربوط به طرفداران هری پاتر کار منه. من بهشون هم زنگ زدم و هم به همه دست اندرکاران ایمیل زدم و تو سایتشون هم نظر دادم که اوهوی هری پاتر اومده ویژه نامه نمی دید؟ حالا می بینیم که با وجود سیاسی شدن هری پاتر یکی دو صفحه می خواند براش بذارند. صفحه بعدی بچه ها منم بازی: کارنامه را داریم که می تونم بگم این صفحه بهترین صفحه مجله است. توی بخش سینمایی فیلم دزدان دریایی کارائیت 3 معرفی شده (که البته تاریخ انقضاش دیگه گذشته). توی معرفی کتاب می تونم به واقع بگم که 90 درصد خوانندگان این صفحه را نمی خوانند. مسابقه روز پدر هم تا پایان مهر ادامه داره که فکر کنم می خواند کارها را روز پدر سال آینده داوری کنند. تبلیغات پشت پوستر هم جای خود را دارند. در قسمت پوستر لوگوی کلمه علی اثر امیر حسین داوودی را می بینیم که واقعا یک کار گرافکی است (هم تعادل داره, هم ریتم داره. من اگه این لوگو را واسه استاد تایپوگرافیمون زده بودم 20 می گرفتم که البته ما به همین 5/19 راضی هستیم.) ولی به نظر من باید این صفحه پوستر و تبلیغات پشتش وقتی که مجله 16 صفحه ایه حذف بشه. بخش مسابقه و سرگرمی هم خیلی مزخرفه. یعنی درواقع کسی پیدا نمی شه که نتونه حلش کنه. این بخش گفتگو همیشه منو عذاب می داده. دلیلش هم اینه که مصاحبه همش جدیه. وقتی یه مصاحبه جدی باشه جایی توی یه نشریه طنز نداره. خداوکیلی یه دونه از مصاحبه های ماهنامه طنز و کاریکاتور رو بخونید. از خنده می ترکید. مثلا به جای اینکه بگند چند سالتونه؟ می گند اولین بار کی به دنیا اومدی؟ حالا هم این مصاحبه رو یه مثال می زنم: به جای:«به نظر شما طنز و کمدی تا چه اندازه در زندگی مهم یا موثر است؟» بنویسند:« اصلا این مسخره بازی ها فایده هم داره؟». صفحه بعد رو هم بدون نگاه رد خواهیم شد. دیگه چه خبر هم ممکنه موقع خوندم بگید:«بله درسته» و هیچ لبخندی نمی زنید. از این گزارشات غرفه ها هم به اندازه کافی خسته شده ایم. جون شما دیگه چاپ نکنید. نظریه فسقلی هم که ای... خط نوشته ها هم به درد اینجا نمی خوره. باید بره تو ماهنامه. پشت جلد رو هم سعی کنید گلچینها رو بذارید. بعضی هاش اصلا لبخند هم به لب نمی یاره.

+ نگاشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:19 کاریکاتور دیوید پاتر |


این وبلاگ در تاریخ ۱۳ مرداد ماه ۱۳۸۶ توسط طرفدار پر و پا قرص هری پاتر و گل آقا افتتاح شد. امیدوارم بتوانم تلاش خودم را برای ساخت وبلاگی متفاوت ارائه دهم.

+ نگاشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:44 کاریکاتور دیوید پاتر |



Image hosting by margkhar.com